|
آریانوش پسرک ناز ما متولد ماه مهر است پسر مهربان من
| ||
|
خیلی وقت بود سری به وبلاگ نزدم و انقدر با یک پسر کوچولو سرگرم میشه و کار داره که کمتر میشه بیایی اینورا.ولی خوب تنبلی من هم بود.
۱۳ ابان رفتیم مسافرت به مالزی و سنگاپور که خیلی خیلی هم خوش گذشت و عالی بود.با پرواز قطر اول رفتیم دوحه یک صبح تا ساعت ۷ توقف داشتیم رفتیم هتل و نهار و بعدش گشت شهر تا ساعت ۶ و دیدنیهای دوحه رو دیدیم .ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه پرواز داشتیم به کوالا که تقریبا هشت ساعت پرواز بود تا برسیم .اریانوش چون خیلی خسته شده بود دو ساعتی بازی کرد و بعدش تقریبا پنج ساعت خوابید و خلاصه تا رسیدیم .شش روز تو کوالا و گشتنیهاش بود که تموم وقت ما رو از صبح گرفت تا شب.دیدنیهایی که رفتیم پایتخت جدید پوتراجایا بود که خیلی قشنگ بود گیتینگ آیلند و معبد هندی ها و معبد چینی ها و رستوران سالوما و جشنش و سان وی یا همون پارک ابی مالزی و دیدار از برج مخابراتی مالزی که برجی مثل برج میلاد تهرانه که از بالاش میتونی تموم شهر رو ببینی برج های پتروناس هم نشد بریم بالاش چون در حال تعمیرات بودن و خلاصه تو تموم این دیدارهامون آریانوش فوق العاده همکاری کرد و مخصوصا به خاطر اخلاق خوبش مورد توجه هم توریهامون هم شد. البته دارم خیلی خلاصه نویسی میکنم تا آریانوش خوابه تموم بشه.چهار روز سنگاپور بودیم که بسیار زیبا و دیدنی بود و اصلا به نظر من قابل مقایسه با مالزی نبود.هم مردمش و هم تمیزی شهر و کلاس شهریش زمین تا آسمون فرق میکرد.عالییییی بود و زیبااااااا دو روز آخر سفرمون هم در شهر ملکا بودیم یکی از قدیمی ترین شهرهای مالزی که بناهای تاریخی با قدمت زیاد داره یک شهر کوچیک و آروم با نمایی کاملا معلوم از استعمار فرانسه و اسپانیا . و در نهایت روز آخر بود که برگشتیم و زمان برگشتمون بدون استراحت بود و کمی خسته کننده که در کل سفر ۱۴ روزه امون اصلا به حساب نمیومد. درآخر هم تو فرودگاه ایران لیدر تورمون اعلام کرد که آریانوش به خاطر اینکه یکی از بهترین مسافرین بوده برنده یک بلیط کیش شده.قربونت برم که ما رو روسفید کردی و مامان و بابا کلی افتخار کردن به این همسفر مهربون دوحه
کوالا لامپور مالزی
جزیره سنتوزا در سنگاپور اینجا در مسیر رفتیم از سنگاپور به سنتوزا
سنگاپور
ملکا در مالزی
[ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 10:28 ] [ مامان ]
[ ]
اتفاق مهمی که تو این روزها افتاد این بود که یک قدم بزرگ برای مستقل شدن برداشتی و اونم از شیر گرفتن پسر گلم بود.که مامانی تو نستم خدا رو شکر دو سال تموم بهت شیر بدم.خیلی خیلی اتفاقی شد و خوشحالم که برنامه ریزی شده نبود چون اون موقعه آخرین باری رو که میخواستم بهت شیر بدم و تمومش کنم برام بسیار دردناک میشد و شاید بیشتر اذیت میشدم.وابستگی روحی مادر به شیر دادن بسیار بیشتره و ایننم بگم که راحت هم نپذیرفتی و تقریبا تا هشت روز سراغشو میگرفتی.اینجوری شد که برای چکاب رفتم دکتر و قراربود ناشتابرم آرمایش خون بدم که صبح پیش بابا موندی و خواب بودی من وقتی از آزمایشگاه برگشتم دیدم بیدار شده بودی و دیگه انگار یادت رفته بود شیر اول بیدارشدنو بخوایی تا عصر دیدم نخوردی یک دفعه به سرم زد که ادامش بدم ......دو سال و ۱۹ روز شیر خوردی و این برای من بسیار ارزشمند بود و خاطرات زیباشو هیچوقت فراموش نمیکنم.
تقریبا تا ده روز خوابت حسابی بهم ریخت و کلافه بودی ووووو خدا رو شکر این هم گذشت به سلامتی. الان که دارم برات مینویسم سرماخوردی و ما جمعه داریم میریم مسافرت.امیدوارم تا آخر هفته خوب خوب بشی تا حسابی بهمون خوش بگذره [ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 13:44 ] [ مامان ]
[ ]
اریانوش گلم ۶ مهر دوساله شدی و بالاخره با همه اماها و اگرها و اینجور و اونجور تولدتو روز جمعه ۸ مهر گرفتیم.برات بگم که کلی برای لباست سختی کشیدم.هههههه که ارزش داشت و خیلی خیلی بهت میومد.آخه هیچ خیاطی حاضر نمیشد بدوزه و تو بازار هم پیداش نمیکردم.خلاصه امسال تقریبا تمی در کار نبود و فقط سعی داشتم یک محیط شاد و خوشگل برای روز تولدت درست کنم.امیدوارم تو آینده از دیدن این عکسا لذت ببری پسرم.خلاصه تولد خیلی خوبی شد و بهت خیلی خوش گذشت آتلیه هنوز نبردمت که اونم تو هفته های آینده میبرمت.چون خیلی ماشین دوست داشتی دادم کیکتو ماشین درست کنن که عالی شده بود.خلاصه امسال هم همه چیز عالی بود انشا...تولد ۱۰۰ سالگیت.آرزوی مامان و بابا هم سلامتی و شادی هر روزه توست.از بابا مجید هم خیلی خیلی ممنونم که خیلی همکاری کرد تا یک تولد فراموش نشدنی برات بگیریم.
ادامه مطلب [ یکشنبه دهم مهر 1390 ] [ 13:18 ] [ مامان ]
[ ]
این روزها تو تعطیلات عید فطر هستیم.و امروز نهم شهریور نوده.چه قدر سرعت گذر زمان سریعه.پسرکم هم هر روز کلمه های بیشتری یاد میگیره ولی هنوز از جمله بندی کامل خبری نیست.یکی از علتهاش هم دیدن سی دی بیبی انیشتن و شبکه براعم که عربیه .الان ۲۳ ماه و ۳ روزته و چیزی به تولد دوسالگیت نمونده.این روزها عاشق هواپیما شدی و وفتی هم تو خونه هستیم و صداشو میشنوی میگی هپی لفت یعنی هواپیما رفت.همچنان درست غذا نمیخوری و وزنت هم همچنان همان. پسر گلم علاقه خیلی زیادی به عموت داری و وقتی اون هست با ما کاری نداری.وقتی هم نیست همش صداش میزنی.دیگه کم کم اسم همه رو یک جورایی صدا میزنی. هر روز هم با هم میریم بیرون .مخصوصا که یک هفته ایی هست هوا خیلی خوب شده . [ جمعه یازدهم شهریور 1390 ] [ 17:14 ] [ مامان ]
[ ]
نمیدونم چرا گاهی خیلی ها همه چیزو اغراق میکنن.از وقتی یادم میاد دور و برم پر از مادرهایی بود که میگن بچه اشون بد غذاست و هیچی نمیخوره منم احساس میکردم چه خوب همدردی دارم ولی دو سه موردشونو به چشمم همین چند ماه دیدم.باورم نمیشه ....گاهی آدمها رفتارشون و گفتارشون انقدر مجازیه از پشت تلفن که حتی به ذهنت هم خطور نمیکنه.وقتی بچه توپولشو که شکمش جلوتر از خودش میرفت وقتی میدیدم میوه و نهار و صبحونه و عصرونه و میان وعده و تنقلات وووباورم نمیشد ....یعنی اینا خودشونو با پسر من که تا حالا به جز خیار میوه دیگه ایی نخورده مقایسه میکنن.آریانوش پسر گلم تازه فهمیدم که چه قدر بعضی ها مادر بودنشون به مراتب سخت تر از دیگرانه.وقتی کمکی نداری تا ۵ دقیقه بچه ات رو پیشش بزاری استراحت کنی.وقتی یک بچه داری که همش ازت آویزونه و غر میزنه.وقتی هر چی غذا درست میکنی بیشترشو باید بریزی دور.وقتی به بستنی خوردن و پاستیل خوردن و شکلات خوردن بچه های دیگه با حسرت نگاه میکنم.تازه میفهمم که چرا بعضی ها جنس خستگی ات رو نمیفهمن.
پسرم همه این خستگی ها و دلتنگی ها و دست تنهایی ها را به شوق وجود عزیزت به جون میخرم.مامانی کاش زودتر دست از این لجاجت بد غذایی ات دست برداری. تمام وجودمو میدم برای لبخندت.خدایا پروردگارا همیشه همیشه سالم و خوشحال نگهش دار زیر سایه الطاف خودت(آمین) [ سه شنبه هجدهم مرداد 1390 ] [ 17:21 ] [ مامان ]
[ ]
امروز یکشنبه است ۱۶ مرداد و من تازه امروز بعد از ۴ روز دارم یک نفسی میکشم.سه شنبه هفته قبل اریانوش رو بردم شهر بازی و اون روز کلی بهش خوش گذشت ولی فرداش مریض شدی که روز چهارشنبه بردمت دکتر .که به اشتباه گفت سرماخوردگی ....تا دو روز فقط بالا میاوردی و خیلی سخت بود تا جمعه صبح بردیمت یک دکتر دیگه تب ویروسی گرفته بودی که همراه با تب و اسهال و استفراغ بود .پسرم آب میخوردی هم بالا میاوردی یک آمپول وووووو حال منم خراب شد )منم ازت این مریضی رو گرفتم( تازه فهمیدم چی کشیدی پسرم.حال جفتمون خراب بود و شب راهی بیمارستان تخصصی کودکان شدیم که اونجا بستری شدی و ۶ ساعت زیر سرم بودی منم تو اون مدت همش تو دستشویی بودم که دل و رودم اومد تو حلقم از بس اوق زدم.این ویروس لعنتی یک ویروس جدیده که همه رو درگیر کرده دکتر میگفت بلا استثنا هر کودکی بگیره مادرش رو هم مبتلا میکنه.خلاصه بعدش بهت دو غ دادیم که اگه بالا نیاوردی مرخص بشی که خوشبختانه مشکلی پیش نیومد و موقعه برگشتن به خونه من یک آمپول دیگه زدم و اومدیم.هنوز اسهالت خوب نشده دکتر گفت دوره اش ۳ تا ۷ روزه .ولی پسرم کلی وزن کم کردی .تو این ۵ ماه هم که دکتر نبرده بودمت وزن چندانی اضافه نکردی و کلی ناراحتم.دوست نداشتم این پستو بزارم ولی میخوام تو این دفترچه خاطراتت همه لحظات ثبت بشه .اینجوری شاید قدر سلامتیمونو بیشتر بدونیم.بابا هم دیروز حالش بد شد و رفت دکتر .خلاصه این ویروس کل خانواده ما رو درگیر کرد.
[ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ] [ 18:31 ] [ مامان ]
[ ]
تو این هفته چند روزی مهمون داشتیم که همش دنبال اونا بودی مخصوصا دختر کوچولوشون نیلا .منم همش دنبالت که بلایی سر چش و چال هم نیارید
یک عدد شیشه میز وسط پذیرایی رو هل دادی و شکوندی فدای سرت ولی خیلی خدا رحم کرد یک پنکه از مامان بزرگت قرض گرفته بودیم که کولرمون سوخته بود از گرما خفه نشیم که تا حالا ۶ جای دستت رو با پره هاش بریدی .یک دفعه هم که لباسات رو هم خونی کرده بودی.دییییی البته اگه روشن باشه جرات نمیکنی سمتش بری. دیشب هم رفتی رو میز آشپزخونه که از یک لحظه غفلت من و بابا باعث شد بیافتی (میزو دمر کردی)و یک قندون و یک لیوان و یک استکان از رو میز افتاد و زمین پر از خورده شیشه شد و دستت رو هم باز بریدی .سرت هم یک قلمبه باد کرد و دیشب کلی اعصابمونو خوردشد دیگه نمیتونم یک لحظه چشم ازت بردارم که خیلی شیطون شدی خوشگل مامان. خدایا خودت همه بچه ها رو محافظ باش و آریانوش ما رو هم همینطور همیشه از بلایا دور(آمین) [ پنجشنبه ششم مرداد 1390 ] [ 16:58 ] [ مامان ]
[ ]
پسر قشنگم این روزها حسابی ددری شدی و اصلا نمیتونم تو خونه نگه ات دارم.گاهی همش بهونه میگیری و میخوای بری بیرون.هر چی تو خونه پسر خوبی هستی بیرون خونه واقعا اذیت میکنی و حرف گوش نمیدی برای خودت میدویی و دنبال ما نمیایی و این منو خیلی ناراحت میکنه.مامانی از این همه بازی تو شهر بازی تنها سرسره رو دوست داری که میری بیشتر رو پله هاش وایمیسی و بچه ها ی بزرگ تر بدوبدو که میکنن دلم همش میریزه که بهت نخورن وقتی هم میخوام بیارمت پایین خیلی جیغ و فریاد میکنی.وقتی هم میریم خونه مادربزرگت راه پارک دم خونشونو بلدی و خودت راهتو کج میکنی و میدویی طرف پارک.عمو مسعود هم زیاد میبرتت پارک و میونه خوبی هم با عمه مژگان و عمو مسعود داری.اونا خیلی دوستت دارن و من خیالم راحته وقتی با اونها میری بیرون.اگه بشه و بتونی تا چند ماه دیگه صحبت کنی حتما دنبال یک مهد خوب میرم که لا اقل چند ساعتی رو اونجا سرگرم باشی.غذا خوردنت خیلی بهتر شده و من باورم نمیشه که تو دستت شکلات و بستنی بگیری و بخوری بازم خدا رو شکر چشم نزنمت عزیزم.شیر خوردنت هم بیشتر هز هر زمان دیگه و از الان عزا گرفتم چه جوری از شیر بگیرمت.امیدوارم همیشه و همیشه سالم و تندرست باشی در کنار مامان و بابا روزهای خوشی رو در پیش داریم گلم.
[ شنبه بیست و پنجم تیر 1390 ] [ 16:0 ] [ مامان ]
[ ]
چند روزی تعطیلی بود و رفتیم مسافرت خیلی خوش گذشت به استثنای اینکه کلی من و بابا رو حرص دادی برای غذا خوردنت.یک روز هم رفتیم کرج که بهت خیلی خوش گذشت چون همش دنبال هاپو زندایی بودی که کلی هم اذیتش کردی.دیگه دوری از شهرم برام عادت شده پسر گلم همینکه پام به تهران میرسه برای خونمون دلم تنگ میشه .همه گفتن بیشتر بمونم ولی نگران نخوردنات بودم و خودم دوست داشتم برگردم کاش مشهد به تهران کمی نزدیکتر بود البته موقعه برگشتن همیشه بغض دارم ولی وقتی وارد خونمون میشم همشو فراموش میکنم.الان دیگه به این باور رسیدم که هرجا خونه آدم باشه همونجا راحتتره.البته دیگه بعد از این چند سال که با شهر آشناتر شدم برام راحتتر شده و گاهی از شلوغی و کمبود وقت تهران اعصابم بهم میریزه.
شب اول انقدر پشه زدتت که فردا صبح زندایی گفت آبله مرغون گرفتی خیلی خیلی بد بود و جای هر کدوم کلی باد کرد که از شبهای بعد پشه بند تو خونه میبستیم البته این معزل همیشگی این خونس که حل نمیشه و تو بهتر شدی عزیزم.
[ پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 ] [ 18:17 ] [ مامان ]
[ ]
|
||
| [ طراحی قالب وبلاگ : نایت سلکت ] [ Weblog Themes By : sibtheme ] | ||